کُما - بی پرده به دیوار ها -

نجوا کردن
کُما - بی پرده به دیوار ها -

از مردمکِ چشمان من یک نخ خیس از خونابه ی درون تا به تو و خاطرات قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.
من خشکم زده است و نخی مدام با هر قدم از چشم، از مغز، از جایی توی قلب ..
از تمامِ وجود و روح و انسانیتِ من ریسیده می شود و بیرون می زند دیوانگی از توی شقیقه ام.
و این برکه مدام از خون پر می شود و بالا می آید و پر می کند دورم را،
و زمین گود می شود و فرو می برد در خود من را،
و خونِ پلید و ناپاکِ آرزو هایِ یک بدکاره با غده ای بدخیم، شیاطین را بیدار می کند و می آیند بالای سرم توی گودال.
آتش بالا می گیرد،
دور سرم شروع می کنند به رقصیدن.
و می رقصند ک برقصند شیاطین از حال بدم تا ابد ..

نویسندگان

من آدم صبوری نیستم. اما به لطف تو، در مقایسه با چیزی ک سابقا از خودم سراغ داشتم حالا دیگه می تونم سال رو به سال بعدش بسط بدم و دیوونه نشم. البته شاید درست نباشه بگم ک صبور شدم، نشدم شاید. بهتره بگم در واقع ک قضیه برام حله شده، می دونم برات چیم. می دونم چیزی نیست ک دیه بهت بدم، و دنبال چیزی نمی گردی ازم. زندگی، قضایا و افکار و تمایلاتت اشتراک کمی با من دارن. مسئله ای نیست، کسی مقصر نیست. به هر حال به نظرم، تو وقتی با کسی خداحافظی می کنی ک نتونسته باشی باهاش خداحافظی کنی.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۸ ، ۰۰:۱۲
نقطهـ .

خالی از زیبایی، خالی از هیچ حماسه ای. روی لبه ی تیغِ فراموشیِ این دنیا، صاحبِ معمولی ترینِ قصه ها، رایج ترینِ صورت ها .. من را نمی بینی، من نه نامرئی ـم و نه دست نیافتنی، نه روی بلند ترینِ قله ها خانه دارم و نه ساکنِ خالی ترینِ صحراها. من تنها، در کنار میلیون ها دانه شنِ دیگر، در یک شباهتِ بی اهمیت به وفور یافت می شوم و تو مرا نخواهی دید چراکه از من به تکرار زیاد است. توی تمامِ تاریخ من های بی شماری زیسته اند و تنها حال، غبار ـند. و تو همچون زمردِ درونِ سنگ، کمیاب و ارزشمند چشم های زیادی به خود خیره داری و زیبایی ـت دنیای دورت را تحت یک منحنی به خود جذب می کند و تحت یک تصادمِ بی اتمام همچون جسمی ثقیل، یا ک خورشید وار توی تاریکی های شب درخشنده ای. ای الهه ای ک پیش تر می پرستیدمت و حال حتا اسمم را هم فراموش کرده ای. بدان ک از پس زدن دریا به ساحل طولانیِ زوال نشسته ام ولی باز، برای لحظه ای کوتاه حتا برای بوییدنت، تمامِ آن طوفان های آشنای قدیمی را دگر بار می توانم ..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۸ ، ۱۴:۴۳
نقطهـ .

خیلی دوری ازم، نه؟ فکر نمی کنم هیچ ایده ای داشته باشی. این تویی ک پشتش به منه، توی افق نگاهت نیستم قاعدتا. چطور می خوای بفهمی چقدر ازم دوری وقتی حتا نگاهم نمی کنی؟ ولی من دارم می بینمت، اندازه یه نقطه شدی تو اون دور دورا، ولی هنوز هستی. غم انگیزه نه؟ فکر نمی کنم بدونی از چی حرف می زنم. وقتی نفس هات به صفحه چوبی تابوتِ جلوی صورتت می خوره و بر می گرده، دنیا برات همینقدر کوچیکه. وقتی زودتر از موعد، خودت رو دفن کرده باشی چیز زیادی نمی مونه ک بخوای برگرده. و متاسفم ک با این وجود، هدف صحبت هام می شی. ک لذت بخش می کنی نیکوتینی ک پایین می دم رو، یا خیال پردازی ـم می شی وقتی توی خون ـم یه آرامش شیمیایی هست. پاییز جدیدی داره از راه میاد تا یکم دوباره واقعی بشیم. سایه ها کش میان و وارد شب های بی خوابی می شیم. و هیچ چیز جدیدی پیش نمیاد، و این دقیقا چیزی ـه ک می خواستی.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۴۲
نقطهـ .

هیبت ایستادنِ بلندش، از ثمر سالهای تلخِ درازش تبدیل به یک علامت سئوال شده است و در انتهای این منحنی نگاهش گرایش به زمین دارد. و صورتش در قهرِ با آفتاب و ستاره ها، و خیال پردازی هایش مرده اند. جنس آن افکاری ک از او به زمین می ریزد را، افراد کمی می دانند و زمین مثل همیشه اش مردار خوار است، و خواهان پیکرش. او در یک آمد و شد دائمی، در کشاکش افکار و خاطراتش از قله خوشبختیِ دور به قعرِ جهنم تنهایی خویش در تصادم است و خود حتا این را نمی داند. مثلِ او. اویی ک بی ربط نیست بدین سرنوشت و دور از این غوغای خاموش مرد، توی چاه فراموشیِ تاریک خویش نشسته است و بی صدا بقا می کند. گودالی ک خود آن را بیل زده است و مکان نامشخصی دارد. شاید در یکی از حفره هایِ سفیدِ ماه؟ همان دور ترین نقطه ممکن، همانطور ک به خواب دیده بوده ام. در یک تلاش بی اتمام برای دور ماندن، حتا از برای به یاد ماندن. پشت کردن، و تظاهر کردنِ به ندیدن. قدم می زنی و من به دنبالت روانم، همانطور ک به خواب دیده بوده ام.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۳
نقطهـ .

متاسفانه برخلاف هرآنچه بر درختِ تخیلت رویانده بودی، زندگی ـت در هیچ ریشه دوانده است و بعدِ مرگ تنها شاید سوار بر بادی. چرخ زنان و بی هیچ صورتی در گردش و گذر توی ایامِ زمان، متفاوت احوال و در حال نظاره ای، لیک در یک شباهتِ بی ثمر شاید تنها تصویرِ محو و نامعلومی از یک خاطره ای. قربانیِ ادراک در جهنم شخصیِ خویش خواهی ماند و همه چیز را تب دار و غلیظ بخاطر می آوری. تاسف می خوری، می خندی و گریه می کنی. و هیچ راهی نیست برای برگرداندنِ قلب هایی ک بدان تعلق داشتی. و نیست هیچ راهی برای برگشتن به همان دنیایی ک پیش تر از آن نفرت داشتی. آن هنگام است ک تا استخوان می آموزی ابدیت را، خاک شدن، خاکستر شدن را. و دلت پر می کشد برای دگر بار حس کردنِ گرمای مهربانِ آفتاب صبحگاهی، توی یک طلوعِ مهربان ک نسیم آرام می نوازد و پرندگان شادابند. دلت برای دگر بار حس کردنِ داشتنش پر می کشد، برای احساس، برای زنده بودن .. تنها در آن هنگام ک مرده باشی.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۵۰
نقطهـ .

من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زیاد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زیاد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حالا ک وجود دارم ناخواسته، درگیر جریانات و مسیر هایی شدم ک بهم آسیب زدن ناعادلانه، و آسیب هایی هم زدم. می خوام بدونی، خوشحالم ک اینجا نیستی. برخلاف حرفات ک می گفتی بلد نیستی کسیو حذف کنی از زندگیت، خوشحالم ک اینکارو کردی. حالا تو دنیای اون بیرون جدیدت، امیدوارم منو هیچوقت حتا برای یه لحظه هم به یاد نیاری.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۱۳
نقطهـ .

گلِ من ک تمثیلی بود از هر آنچه ک بینمان است، مرده است و بر آن حتا گمان نمی بری. اینجا آفتاب مرده است و سایه ها بلند تر از دیوار ها شده اند و تو حتا به آن نگاه نمی کنی. مثل نقاشی، مرده و ساکن انگار تو را گوشه ای گذاشته باشندت و تو، در یک تکرارِ ابدی نگاه سردی به زمین داری و حتا پلک نمی زنی و من در کنار تو بوده ام، تمام این سالها. در حالِ سوختن، خاکستر شدن و کم شدن. ک باد مرا با خود برد، به آنکه دیگر دیده نخواهد شد. به آخرینِ غروب، به گرگ و میش های عجیب. به باران های حزن آور، به آفتاب های بی طاقت. به تمام شمارگان روز هایی ک رد شدند، به این دیوار ها ک به جایت برایم گوش شدند. به خواب هایی ک تو را در خود داشت و تمامِ آن صبح های خالی تر ازخودم. به حرکت زمین به دور خورشیدِ تخیلی، و تغییر زمان از روشنایی به تاریکی. به تمام چیز هایی ک مثلِ من، در تغییر و زوال اند و تویی ک هیچ گاه هیچ فرقی نمی کنی. سنگ می گوید ک شاید روزی من هم دیر شدم. به پایم نشستی و دیدی ک از زندگی سیر شدم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۰۴
نقطهـ .

در سکوتِ تکراری، در بازی های بچگی هامان انگار بوده باشیم و بعد در اثنای روندِ دلگیر زندگی لحظه ای افتاده باشیم در جای و تکان نخوریم، به مردن زده باشیم خود را و نفس نکشیم تا ک رد شود سایه شومِ زوالِ سیه بختی از روی بدن هامان و ما را با خود به چنگ نبرد. و بعد، از گذر کردنش سر برآوریم و با دنیای جدیدِ دورمان آشنا شویم. اینجا بعد آن دگر هیچ نگاه خیره ای نیست از جانبت. سرها پایین است و رنگ ها پیش تر - گفته بوده ام؟ - مرده اند. سخن گفتن را این چنین بی پرده هرچند شاید به دیوار ها را حال می توانم. بگذار ک بگویم باز این حرف های تکراری را، ک برایم میان این روز ها و قبل همچنان هیچ فرقی نیست. ک به گذر کردن روز ها و شمردنشان عادت کردیم ولی، این غم را انگار، هوس عادت شدنی با ما نیست.

 

به انتها رسید برای من آنجا ک گفته بودمت، دلتنگم. و جواب خالی از احساست، عذرخواهی بود. و پاسخ حرف های صریحم به گوش های از کار افتاده ات، نجوایی شبیه سکوت بود. و زمزمه می کرد لبِ گوشم مرگ، گذر ثانیه ها را. حقیقت به تلخی عادت بود. و تکرارِ تپش قرمزِ توی سینه ام انگار، تنها نبضی از جنس ترس بود. غم تازه ای نیست هرچند ک همچنان سنگین است. ک شاید برای غرق شدن توی مرداب فراموشی، مرا دست و پایی چند بیش فاصله ای نیست. ولی، دگر بار خواهمت گفت، دگر بار خواهمت خواند و در کُرنا خواهم زد. بگذار ک دگر بار مضحکه ات باشم، چرا ک دگر انگار من را راهی باقی نیست. پس بخوان.

 

بدان! این بار من اینجایم ک در تصادم های کوتاه بلندمان بی هیچ صورت و صدایی مقابلت ایستاده و هیچ نمی بری از چشم هایت به من نگاهی. بدان! این بار آن منم ک مقابلت تنها به نظاره نشستم و هیچ نمی شنوی از من، از نجواهایم. انگار ک به تمثیلی قدیمی، افتاده از چاله به چاه را گفته باشم سقوط بی صدایی از خواب آلودگی هایم به کما. امیدی نیست و توی این جهان، ساعت ها دگر نمی نوازند انگار. مقابلم پشت آن چشم های بسته، دشتِ سردِ بی پایانی ـست به همراه آسمانی بی ابر در بالای سرش تا ابدیت و نیست هیچ لمسِ مهربانِ نسیمی. تنها با خود، با خاطراتِ خیسمان، به همراه جنازه ای خونین زنجیر به پاهایم ک عجیب، صورتِ تو را دارد. محکوم به نظاره کردنت تا ابد. محکوم به تحملِ وزنِ مرده ات تا به قبر.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۲۹
نقطهـ .

رنگ بدی دارد و یک حالت افتاده روی بدنت، ک پیشتر خودِ آویزانت را آویزان تر نشان می دهد و منحنی ستونِ فقراتت را خمیده تر. لایه عجیبی ـست روی همه چیز، نه می شود از توی آیینه پاکش کرد و نه با لیف زدن های بسیار از روی پوست. می شود آنقدر خراشیدش ک قرمز شوی ولی همچنان باقی ـست، آن هنگام ک خوب می نگری حتا توی چشم هایت هم هست و با بازدم از توی ریه هایت هم بیرون می زند. و هر چه را ک لمس می کنی، انگار ک از آن خیس می شود، مثل لایه ای لباس ک معلوم نیست تو آن را پوشیده ای یا آن تو را پوشانیده است و ناخواسته می رود هر جا ک تو می روی و تاثیر می گذارد روی تمام دنیایی ک حس می کنی. زمان می شود، روی خاطراتت را می گیرد و رنگ ها را عوض می کند. کم کم، فراموش می کنی حتا بودنش را و به آن عادت می کنی، به عنوانِ واقعیتی ک انگار همیشه بوده است و این هم جزئی از تو می شود. ک همینقدر خاکستری، غبار گرفته و دستِ دوم، انگار ک چشمانت را از بدنِ مردِ مرده ای به تو داده باشند و دنیای مقابلت از آن چشم ها، منظره عجیبی دارد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۱
نقطهـ .

بر من ببخش این سکوتم را. اگرچه مرده باشی یا ک زنده اما جنازه وار، افتاده در کنجِ تاریکِ دست نیافتنی ـت و بی صدا بقا می کنی و بر جهان دورت هیچ از خود اثر نمی گذاری. بر من ببخش اگر این بار بی تفاوتم. ک دنبالت نمی گردم، نامت را توی صورت آدم ها فریاد نمی زنم. ببخش اگر فکر می کنی، آن چنان با هم غریبه ایم ک دیگر تحریک نمی شوم. باید بدانی ک من پیش تر، برای شنیدنِ کوچک ترین نجوا از جانبت، از تمامِ وجود و احساسم و هر آنچه ک می شود آن را کلمه کرد، پیش تر به تو گفته بوده ام اما اثر نکرد. فرقی نکرد. سر بالا نیاوردی و نینداختی حتا نگاهِ سردی. هرچند ک قبلا گفته بودمت برایم تکان دادن کوچک ترین انگشتت هم کافی ـست. اما هیچ نکردی. حال، بعد از این بی توجهی ها، بعد از تمام در هایی ک به رویم بستی و من ماندم توی ابدیتِ مجهولِ دنیایِ دورم، گم کردم راه برگشتن را. فراموش کردم فریاد زدن هایم را، به دنبالت گشتن را. ای کاش می توانستی بفهمی، ک برایم این روز ها چگونه ای .. و ای کاش من هم می توانستم بفهمم، ک برایت این روز ها چگونه ام.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۱۷
نقطهـ .